تبليغاتX
خاطرات برنا (Borna's diary)

 این شعر من است که برای "روز بچه ها" نوشته ام.

This is a poem which I wrote for children’s day.

Children’s day

It’s a beautiful day

That belongs to children

For every one in the world

For horizon school and the foreign

 

Everyone dresses tidily

When they come to school

All the children are precious

As precious as jewel

 

Everyone will be excited

When each class will have a teacher

Everyone in the school

Will love this day

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

Today my friend Ahmadjon, 5 of the girls in our class and I were sent to the Turkish Embassy to celebrate Turkish Children’s day. Our principle, Mr. Amin, and our teacher, T. Recep pronunciation (Rejap) were coming with us. When Ahmadjan, Melike, who is one of the girls, and I reached to the Embassy we waited a short while. The other girls came with T.Recep’s car. After about five minutes we entered the Embassy. There was a bouquet of flowers in my hands. After we entered the Embassy we waited for a short while in the ground floor and then we went to the third floor to visit the Embassador. I read a short speech about 23 April, international children’s day. Then, my other friends read a Turkish song.

In this day, I was chosen as the Turkish Embassador. I sat on the Embassador’s chair and the Turkish Embassador and Mr. Amin asked me some questions. Then, I stood up and we went outside the Embassy. On 11.30 AM we reached Secolah!!! 

* Secolah is school in Malaysian Language

  دسته گلی برای سفیر ترکیه  سفیر ترکیه + مستر امین + من و 6 همکلاسی ام

  Turkish Ambassador, Mr. Amin, Borna, 6 classmates  !من در حال سخنرانی

  Borna, the new Turkish Ambassador!  !برنا سفیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

امروز در مدرسه مان وقتی با دوست هایم بازی میکردم  یک تاجیکستانی با معلّمم صحبت می کرد. او از معلّمم پرسید چرا آن پسر که من هستم یک آرم قرمز دارد؟ معلّمم جواب داد او یک پرفکت است. در یک مطلب دیگر گفتم که یک پرفکت چی است. بعد آن آقا من را صدا زد. او چون زبانش فارسی بود سوال هایی فارسی از من پرسید ولی لهجه اش فرق داشت. همان موقع  زنگمان خورد من خداحافظی کردم و رفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

دیروز من برای کاری در طبقات دیگر از آسانسورمان استفاده کردم. چراغ ها ی داخل آسانسور خاموش بود ولی من وارد آن شدم. بعد در آسانسور بسته شد. هر دگمه ای را که می زدم، کار نمی کرد.  کسی در طبقه ای دیگر که می خواست از آسانسور استفاده کند، کمکی شد برای من که از آن جا بیرون بیایم. ولی آن طبقه، طبقه ی مورد نظر من نبود. بنابر این، دوباره دگمه آسانسورها را زدم. ولی باز هم همان آسانسور درش باز شد. من هم نمی دانستم که این آسانسور مشکلی جدی دارد، دوباره سوار شدم. در فضای تاریک داخل آن همانقدر توانستم ببینم که زنگ خطر آسانسور را زدم. آقایی که آن جا بود، در را باز کرد و من از او تشکر کردم. ولی کمی هم ترسیدم.

Yesterday, I was stuck in a lift. My father told “go and ask something from person who is in our building.” When I went out of my house I used the lift to go upstairs. The lift was really dark.

I went in. None of the buttons worked. Someone wanted to use the lift and so I was delivered another floor. I ran out of the lift as fast as I could. Then I went back to the lift. But when I went inside this time I wanted to open the door of the lift. I didn’t open so I pressed the ring. A person outside heard the ring and opened the door by the button outside. When I came out I thanked him a lot.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

من داشتم انشای درس "بنویسیم" کلاس چهارم دبستان را انجام می دادم. سوالش این است: "نامه ای به دوست خود بنویس و در آن، از ضرب المثل هم استفاده کن." اسم انشای من، جوان بودن است.

                                              "جوان بودن"

سلام سینا. من برنا هستم. می خواستم درباره ی جوان بودن سوال هایی از تو بپرسم. آیا دوست داری جوان باشی؟ چرا؟ من که دوست دارم جوان باشم، چون که هیچ وقت پدر و مادرمان را از دست نمی دهیم.  ولی یک راه هم این است که توانا و دانا باشیم. پس جوان نمی مانیم ولی مثل جوانان می شویم. این را از ضرب المثل " توانا بود هر که دانا بود    ز دانش دل پیر برنا بود" یاد گرفته ام. این مثل یعنی توانا و دانا باش تا همیشه جوان بمانی و من همیشه ورزش می کنم و درس می خوانم و همیشه مثل جوانان احساس می کنم. تو هم می توانی همین کارها را انجام دهی و مثل من احساس جوانی کنی. تازه اگر بزرگ شدی، به عقل است نه به سال. این را از مثل " بزرگی به عقل است نه به سال" یاد گرفتم. خداحافظ. دوست صمیمی تو، برنا.Your sincerely    
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

روزی که من و خانواده ام مسافرت می رفتیم از پدر و مادرم پرسیدم اگر کتابی یا کاغذی دارند می توانند به من بدهند؟ مادرم گفت: "برای خواندن احتیاج داری؟" پدرم گفت: "برای نقاشی کشیدن لازم داری؟" ولی من گفتم: نه و نه. "برای باد زدن به خودم لازم دارم." !!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

شنبه 29 مارس 2008 برابر با 10 فروردین 87 ، من و خانواده ام و دوستمان با اتوبوس شرکت           Transnasional ساعت 11:30 شب به طرف تیومان آیلند رفتیم. در اتوبوس من یخ زدم چون که کولرها خاموش نمی شد. پس وقتی جایی با اتوبوس حرکت می کنید، ژاکت هم با خودتان ببرید چون که یخ می زنید. ساعت تقریبا 4:30 صبح رسیدیم و ساعت 6:30 با یک قایق به تیومان رفتیم و نزدیک ساعت 8 صبح به سالانگ پوساکا رسیدیم. 

On Saturday we went to Tioman Island. My family and I went to a resort called Salang Pusaka. On the first day of the expedition we went to the beach to swim in the waters but on the second day we went snorkeling near the Coral Island and we could easily see the plants and fishes. When we came back from snorkeling we played beach baseball, volleyball and football. On the third day of the trip we went canoeing and we packed our things and we got ready to get back to Mersing, which is a city near Singapore, by a boat and go to K.L. by a bus. 

 I'm snorkelling.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

I finished my exams and I think I will get good marks from my exams. It is good now because I can be awaken until midnight and I could wake up on different times such as 11am or 12noon. Let me draw the chart of my exam's timetable.

day

date

exam

period

Thur 13.03.08 Sec Lan

6

Mon 17.03.08 Computer 1
Tue 18.03.08 Social studies 6
Wed 19.03.08 English 1
Mon 24.03.08 Science 6
Tue 25.03.08 Islamic Studies 3
Wed 26.03.08 Mathematics 3

I also wish a very big happy new year to all the persians over the world.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

Soon we would be having our family day in our School. Family day is a fun day with your family every year and spending lots of fun and playing some game and win presents. You can also make food and bring it there to eat or sell to other people.  Last year I was not in the family day so I don't know what did they do but this year I would tell everything about it when we finished the family day.      

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

امروز دختری موبایل سامسونگش را گم کرد. هنگام برگشت به خانه بچه های سرویس مان را اجازه ندادند که بروند چون که می خواستند جیب ها و کیف ها را بازرسی کنند ولی چیزی پیدا نکردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

هر سال در مدرسه ما یک مسابقه هجا داریم. 5 بچه از کلاسمان برای مسابقه انتخاب شد. من یکی از این بچه ها بودم. ما با کلاس ششم مسابقه دادیم. دوست من "آدری" اول شد و من دوم شدم. "سومایا" سوم و دوستم "بهرام" چهارم شد. حالا ما چهار تا که یک تیم شدیم باید با مدرسه های دیگر مسابقه هجا بدهیم.

Every year our school has a spelling competition. We call it spelling-Bee. Five students from our class were chosen. I was one of those 5. All the 5 were challenged to the competition to race with year6. The winner of this game was “Audry”. He is a new boy that has come from America. He won 10 RM. I became second and I won 5 RM. “Somaya” who is a girl also from my class became the third and won 3 RM. But all of us won 6 RM because we decided to share our money. 3+5+10=18, 18/3=6. Even I became second it didn’t matter but there is really good news. I am representing the school team. There are foure members: Audry, Me, Somayah and Bahram.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

در یکشنبه ( 24 فوریه 2008) یک برنامه ورزشی بود. همه ی خانواده ی ما در این مسابقه شرکت کردیم. پدر من در تیم والیبال برای مردان بود. اسم تیم آنان "زرد" بود. مادر و خواهرم در تیم والیبال برای خانم ها شرکت کردند. اسم تیم آنان "آزادی" بود. من در تیم فوتسال بودم. اسم تیم ما عقاب بود. ما هر هفته تمرین می کردیم. با تلاش سخت ما برنده شدیم. هدیه تیم عقاب یک ساعت بود.

On Sunday (24.02.2008), there was a sport carnival. All of the members of our family participated in that. My father was in the team of Volleyball for male and my mother and sister were in the Volleyball for female. The name of my father’s team was “Yellow” and “Freedom” was the name of my mother’s team. I participated in Futsal and I was team leader. We all practiced every week with all the hard work and practice. We won the other team 1-0. Morteza passed to my friend, Sajjad passed to me and I passed back to him and he scored a really nice goal. Our prize was a watch.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

امروز ما با مدرسه مان به انجمن نابینایان مالزی (MAB) رفتیم. ما ساعت 9 صبح حرکت کردیم با یک اتوبوس. در آن جا، ما صف بستیم و رفتیم در یک اتاقی که یک اقا صحبت کرد. آن آقا یک آقای کور بود و درباره ی آدم های کور صحبت کرد. آن آقا حتی پیانو و گیتار هم می زد. وقتی صحبت هایش تمام شد ما رفتیم کودکان کور را ببینیم. ما یک ماشین تایپ بریل هم دیدیم و برگشتیم مدرسه.

Today, we went to MAB (Malaysia Association for the Blind) with our school. We moved at 9 am with a bus. We lined up and went to a room where a man talked. He was a blind man and told us about the blind people. He also knew how to play Guitar and Piano. When he finished talking, we went to see blind children and we also saw a Braille Machine. After we visited everywhere

in that place we went back to our school. Bye Bye

این هم مثالی از خط بریل(Braille) است که افراد نابینا از آن استفاده می کنند. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

من قبلا به شما گفتم که دوستم، رپکات، رفت امریکا. ولی من اشتباه کردم، اون موقع هنوز نرفته بود و همینجوری غایب بود. حالا واقعا رفت امریکا. روز چهارشنبه 6 فوریه 2008، تیچر آمینا یک ورقه کاغذ به ما داد و گفت چون دوستتان می رود برایش روی این کاغذ یادگاری بنویسید. چون فکر می کنم Rapkat دوستم بود، سریع تونستم همانجا این شعر را برایش بگویم. این شعر را روی کاغذ نوشتم و دادم: 

I hope we two are still friends

And I bet our friendship never ends

I really like you

But it’s like we saw each other a few

It’s because we always fight

From day till night

But you’re always at my heart

And I would miss you a lot.

Rapkat & me in the last day of first semester,7Dec.2007

Rapkat & me in the last day of first semester,7 Dec. 2007 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

یک شعر گفته ام که الان اینجا می نویسم. یعنی در انگلیسی به آن Jingle می گویند:

Get a pizza pepperoni

Or order some macaroni

Chicken hotdogs with cheese

Or tuna pizzas with olives

And a cup of coca-cola

You’ll go ooh-la lah

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  |