تبليغاتX
خاطرات برنا (Borna's diary)

سلام

حدود دو ماه پیش(اواخر دسامبر 2006)، رفتم پست باکس(Post Box) مونو نگاه کنم  دیدم یه پاکتی رو به زور چپوندن تو اون. طوری که کاملا تا شده بود. یه بسته پستی از ایران بود که روش اسم خودمو دیدم. با خوشحالی بازش کردم. یه کتاب به اسم "جستجو در غار هیولا" ( از کتاب های تن تن ، خبرنگار جوان) با یه نامه از دوست خوب من، سینا بود. سینا دوست من از دوران مهد کودک تا الان است. مامان اون و مامان من همکارند و  من  وقتی 7 ماهه  و اون 4 ماهه بود با هم همکلاس شدیم تا وقتی که اومدم مالزی. بعدا می خوام یه خاطره از اون براتون بنویسم.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

It was Wednesday (in late January 2007). We had three days for a football competition. There were four teams.

Our 1st match was with Sajad’s team. Our captain was Bardia. We won them 3-2.

We also shoot a penalty to them and they also shoot a penalty to us. Our goal keeper, kept the ball.

The next day, Moein’s team and Rapkot’s team had a match together, so the winner of them would played with us.

Moein’s lost the game 7- nil!!!!!!  

The next day we had a match with Rapkst’s. Bardia and I were hurt ourselves that day.

We lose from them 4-2.

Billal scored our 2 goals and Rapkat scored 4 goals.

We had fun in that three days!!!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

خوب سلام:

ببخشید که من یه مدت نبودم. خیلی سرم شلوغ بود دیگه چی کار کنم آخه. مخم داره سوت می کشه!!!

خوب حالا اومدم بگم من هستم ها!!!!!!!!!!! جای دوری نرفتم. دوباره می خوام شوروع کنم.

راستی از نظرای قشنگتونم مرسی!

خدافظ!  

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  |