|
|
|
|
|
Every time that I play near my house with my ball I would be in a big problem .Do you know why? I would be in a big problem because my Iranian friends always throw my ball out of the building or other places .Just today they threw my ball in another building so my father and I had to go there to take my ball out of there. when I throw the ball out I would have to go and take my ball but even when they kick the ball I have to go and take it .So I will not bring my ball out of the house anymore . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
نوروزتون رو از قبل تبریک می گم. سال ۱۳۸۶ مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
اینم عکس دوستم سینا که همین چند روز پیش از ایران برام فرستاد. این عکس رو تو تبریز در یک نمایشگاه گرفته. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
In |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
One day I went to UPM. UPM is one of the great universities of It was also raining. I was tired because I played so much. I also went to one of my friends’ house and I ate “Ashe-reshteh”. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
This is Janet (my music teacher) and me فقط می خواستم بگم که بالاخره پس از تحمل یک سال و خوردی بدقولی های Janet، با گرفتن این عکس یادگاری، ازش خواستیم که دیگه نیاد. البته اون خیلی مهربونه ، یه بارم، چون خوب می زدم بهم جایزه داد ولی خوب خیلی بدقول بود. خوش قولی هم کار خوبیه ها! راستی حالا که ژانت رفته من دنبال یه معلم موسیقی می گردم. ببینم شما سراغ ندارین؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
تو این هفته ، من سه روز رفتم مدرسه ی ایرانی ها چون مدرسه خودم برای عید چینی ها یه هفته تعطیله. دیروز که پنج شنبه بود، کلاس سومی ها، زبان داشتند. مامان و بابام گفتند حتما این کلاس رو برو تا ببینی سطح کلاسشون چه جوریه و می تونی از پسشون بر بیای؟! منم چون فوتبال خیلی دوست دارم و زبانم هم خوبه، به جای کلاس رفتم با بچه ها فوتبال بازی کردم تا یه کم با دوستام باشم! خیلی بازی خوبی بود. ولی باید آخرش من رو می دیدین که مثل لبو قرمزشده بودم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین روزمدرسه (جشن شکوفه ها) بود، من و سینا هر کدوم یه دسته گل خریده بودیم و رفتیم مدرسه. خانواده هامون هم بودند. خیلی خوش گذشت. از روز دوم که واقعا رفتیم سر کلاس، سینا شروع کرد به گریه کردن وگفت من مدرسه رو نمی خوام. هر چه معلم ما "خانم نظری" باهاش صحبت کرد ، فایده ای نداشت. بعد از یکی دو روز یه فکری به ذهنم رسید. سر کلاس بهش گفتم : " سینا می دونی جهنم چیه؟ گفت: چیه؟ گفتم یه جایی پر از آتیش که هرکی کار بد بکنه می ره اونجا. چون گریه کردن هم کار بدیه، ممکنه تو بری جهنم." خانم معلم هم حرف منو تایید کرد. سینا یه خورده فکر کرد و دیگه از اون لحظه به بعد هیچوقت گریه نکرد. این ماجرا رو برای مامانم تعریف کردم. اون گفت:" ممکنه یه وقت هایی منم گریه کنم ، پس می رم جهنم؟" منم گفتم: " حالا من یه چیزی گفتم که دوستم سر کلاس گریه نکنه." |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||