|
|
|
|
|
After the sports carnival day, I wrote a letter to International Office of UPM. I wrote that we don’t like to play some games like filling the bottles with water or some games like this. I wrote we would like to play some games like football or futsal or… and I also draw the flags of
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||
|
من کارنامه ی ترم دوّمم را از مدرسه ی International گرفتم،top student شدم و Excellent Certificate گرفتم
85 English 100 Math 96 Social studies 100 Science A Computer 85 Second Language (Mandarin) 85 Art and Craft 80 Music B Physical Education |
||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
روز جمعه(12 April (2007صبح من همراه با پدرم با دانشجویان دانشکده ی جنگل UPM بهCameron Highlands رفتیم. ما سوار یک اتوبوس بزرگ شدیم. بعد اتوبوسمان به سوی Cameron Highlands حرکت کرد. فاصله ی UPM تا آنجا 4 ساعت و نیم بود. من خیلی عکس های قشنگی از منظره های زیبایی گرفتم. ما در راهمان Orang Asli های زیادی دیدیم. اینها مردمانی هستند که در خانه های چوبی در کنار جاده و ابتدای جنگل زندگی می کنند. Orang به زبان مالایی یعنی انسان. شب در اتاقی در یک خوابگاه خوابیدیم. هر کسی با ید 11 رینگیت می داد تا روی تخت می خوابید. تخت های آنجا دو طبقه بود. من برای اولین بار در طبقه بالا خوابیدم و پدرم طبقه پایین خوابید. من زود خوابم برد ولی پدرم به دلیل سرو صدای دانشجوها که هی حرف می زدند و می خندیدند، تا دیر وقت نتوانست بخوابد. فردا صبحش شیر کاکائو و نانی که داخل آن شکلات بود، خوردم. بعد Dr. Lai، استاد راهنمای پدرم که چینی است با پسر 18 ساله اش آمد وکمی صحبت کرد. پدر من و یک دانشجوی پاکستانی به نام حکیم هم راجع به تزشان برای دانشجویان دیگر،صحبت کردند. شنبه عصر هم برگشتیم. در مسیر برگشت، چهار جا، اتوبوس نگه داشت. در یکی از این ایستگاه ها، دسته گل های قشنگی(bouquet of flower) خریدیم. وقتی به UPM رسیدیم، مادر و خواهرم با ماشین آمدند دنبال ما و به خانه برگشتیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز روز جشن تکلیف دختر های سوم دبستان یعنی هم کلاسی هایم توی مدرسه ی ایرانی ها بود.
برای اون ها چادر خریده بودن و سرشون کرده بودن و جا نماز جلوشون انداخته بودن. بعد به اون ها یه شعر هم یاد داده بودن که راجع به جشنشون بود ولی چون تعدادشون کم بود به ما پسر های بیچاره هم گفتن که باید با اون ها، هم آواز شویم! رفتیم اون جا و شعر رو خوندیم. ولی همه مون از این همه اش می ترسیدیم که نکنه یه وقت چادر ها رو سر ما هم بکنن! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.
دوباره مدرسه ی ما تعطیل شد. یعنی تو تعطیلات ترم ۲ و ۳ هستم. چند روز پیش رفته بودم مدرسه ی ایرانی ها که فارسی یادم نره (آخه شهریه ی مدرسه ی ایرانی ها رو هم پرداخت کردم)! بعد می خواستم از دفتر مدرسه برای تکلیف هام کاغذ A4 بگیرم. رفتم پیش آقای سلیمانی و همین که اومدم بگم کاغذ برای چی می خوام، یادم رفت فارسی کلمه ی Homework چی می شه. کلی فکر کردم و بالاخره یادم اومد. بعد آقای سلیمانی گفت اگه انگلیسی این جمله رو به من بگی کاغذ رو می دم. منم در عرض کم تر از ثانیه گفتم: ?Can you give me a paper, because I want to do my homework on it بعد آقای سلیمانی با خوش رویی به جای ۱ کاغذ ۵ کاغذ A4 به من داد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
من از تایلند برگشتم آخه می دونید ۶ روز اون جا بودم. راستی اگه می خواهید توضیحات سفرمونو بخونید برید به وبلاگ خواهرم! جلوی سر بودا در شهر آیوتایا سوار خرطوم دو فیل در شهر پاتایا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||