|
|
|
|
|
چند وقت پیش تخم مرغ آب پز خوردیم. وقتی همه غذایشان تمام شد، من به مادرم گفتم ممکن است پشه دنگی در آب تخم مرغ بیاید و باید آن را بیرون نگذاریم . مادرم گفت خودت کارش را انجام بده. دیر وقت بود من با آب تخم مرغ(چون آب جوشیده بود و ما خیلی وقت ها بطری یخچال رو با آب جوشیده پر می کنیم)، بطری آب یخچال را پر کردم و آن را در یخچال گذاشتم. بعد از خواهرم پرسیدم که به نظرت بقیه آب تخم مرغ را کجا بریزم؟ او به آشپزخانه آمد و در حالی که تعجب کرده بود، دید من چه شاهکاری انجام داده ام!!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ملیکه که یه دختر ترکیه ای است، از سکوی مدرسه با چونه اش افتاد زمین. اونو بردن آفیس (دفتر). بعدش هم من نمی دونم چی شد. چون دخترها رفتن پیش ملیکه. ولی آخرش حالش خوب شد، اومد کلاس و امتحان اسپلینگ شو آخر از همه داد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
|
کارنامه مو گرفتم. اینم نمره هام. البته تو خونه خودم خوندم. خانم ملا صادقی (معلم کلاس سومی ها) هم زحمت کشیدند.
|
||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
معلم ما (تیچر امینا) من را مبصر کرده است. من وقتی مبصر کلاسمان شدم فهمیدم که یکی از بچّه ها به نام مهموت (که اهل ترکیه است) در کلاس خیلی شلوغ می کند. او چند روز فکر من را مشغول کرده بود. تا این که چند بار اسم او را روی تخته نوشتم و او بچّه ی خوبی شد. من هنوز مبصر کلاسمان هستم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز بهPutraJaya رفتیم برای این که یک جشنی به نام colors of Malaysia از 26 May تا 10 June در Grand Launch آن جا است. ما با دوستمان که یک پسر به نام محمّد داشتند، به آن جا رفتیم. من با محمّد بازی هم کردم. این کارناوال با رقص های سنتی و نورافشانی هایش خیلی دیدنی است. اگه دوست داشتین برین ببینین. فقط مواظب شمشیر و چاقو ها باشین. آخه در میدان اصلی پوتراجایا یک نمایشگاه هم بود. یکی از غرفه هایش شمشیرهای قدیمی جالبی داشت. مثلا یکی از آنها به شکل یک فلوت بود. من آن را برداشته و می خواستم بنوازم که صاحب غرفه خندید و آن را از من گرفت. بعد نشان داد که داخل آن یک چیزی شبیه شمشیر یا چاقو بود. عکس آن را به شما نشان می دهم. من یکی دیگر از آنها را برداشتم و از غلافش در آوردم. آن شمشیر یک دفعه به پایم خورد. در غرفه بعدی، بعد از چند دقیقه وقتی به پایم نگاه کردم دیدم از پایم خون می آید. بعد سریع به مادرم آن را نشان دادم. صاحب ان غرفه به ما محل آمبولانس کمک های اولیه را نشان داد و گفت که من را آن جا ببرند. وقتی به آن جا رفتیم آن ها با آب پایم را شستند و بعد با دستمال خشک کردند و پس از ضد عفونی کردن به آن یک چسب زخم زدند. از آن ها و صاحب غرفه تشکر کردیم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ جون! وبلاگ خواهرم تو رای گیری اول شد! راستی من یه ممنونم باید به همه تون بگم که به خواهرم رای دادین. خیلی لطف کردین. امیدوارم وقتی منم در مسابقه ی مرد ها شرکت کردم و اگه خدا دوست داشت تو رای گیری باشم، شما بیاین و به من هم رای بدین! بازم ممنون. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||