|
|
|
|
|
امروز در مدرسه مان وقتی با دوست هایم بازی میکردم یک تاجیکستانی با معلّمم صحبت می کرد. او از معلّمم پرسید چرا آن پسر که من هستم یک آرم قرمز دارد؟ معلّمم جواب داد او یک پرفکت است. در یک مطلب دیگر گفتم که یک پرفکت چی است. بعد آن آقا من را صدا زد. او چون زبانش فارسی بود سوال هایی فارسی از من پرسید ولی لهجه اش فرق داشت. همان موقع زنگمان خورد من خداحافظی کردم و رفتم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز من برای کاری در طبقات دیگر از آسانسورمان استفاده کردم. چراغ ها ی داخل آسانسور خاموش بود ولی من وارد آن شدم. بعد در آسانسور بسته شد. هر دگمه ای را که می زدم، کار نمی کرد. کسی در طبقه ای دیگر که می خواست از آسانسور استفاده کند، کمکی شد برای من که از آن جا بیرون بیایم. ولی آن طبقه، طبقه ی مورد نظر من نبود. بنابر این، دوباره دگمه آسانسورها را زدم. ولی باز هم همان آسانسور درش باز شد. من هم نمی دانستم که این آسانسور مشکلی جدی دارد، دوباره سوار شدم. در فضای تاریک داخل آن همانقدر توانستم ببینم که زنگ خطر آسانسور را زدم. آقایی که آن جا بود، در را باز کرد و من از او تشکر کردم. ولی کمی هم ترسیدم. Yesterday, I was stuck in a lift. My father told “go and ask something from person who is in our building.” When I went out of my house I used the lift to go upstairs. The lift was really dark. I went in. None of the buttons worked. Someone wanted to use the lift and so I was delivered another floor. I ran out of the lift as fast as I could. Then I went back to the lift. But when I went inside this time I wanted to open the door of the lift. I didn’t open so I pressed the ring. A person outside heard the ring and opened the door by the button outside. When I came out I thanked him a lot. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
من داشتم انشای درس "بنویسیم" کلاس چهارم دبستان را انجام می دادم. سوالش این است: "نامه ای به دوست خود بنویس و در آن، از ضرب المثل هم استفاده کن." اسم انشای من، جوان بودن است. "جوان بودن" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی که من و خانواده ام مسافرت می رفتیم از پدر و مادرم پرسیدم اگر کتابی یا کاغذی دارند می توانند به من بدهند؟ مادرم گفت: "برای خواندن احتیاج داری؟" پدرم گفت: "برای نقاشی کشیدن لازم داری؟" ولی من گفتم: نه و نه. "برای باد زدن به خودم لازم دارم." !!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
شنبه 29 مارس 2008 برابر با 10 فروردین 87 ، من و خانواده ام و دوستمان با اتوبوس شرکت Transnasional ساعت 11:30 شب به طرف تیومان آیلند رفتیم. در اتوبوس من یخ زدم چون که کولرها خاموش نمی شد. پس وقتی جایی با اتوبوس حرکت می کنید، ژاکت هم با خودتان ببرید چون که یخ می زنید. ساعت تقریبا 4:30 صبح رسیدیم و ساعت 6:30 با یک قایق به تیومان رفتیم و نزدیک ساعت 8 صبح به سالانگ پوساکا رسیدیم. On Saturday we went to
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
I finished my exams and I think I will get good marks from my exams. It is good now because I can be awaken until midnight and I could wake up on different times such as 11am or 12noon. Let me draw the chart of my exam's timetable.
I also wish a very big happy new year to all the persians over the world. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||