تبليغاتX
خاطرات برنا (Borna's diary)

شنبه 29 مارس 2008 برابر با 10 فروردین 87 ، من و خانواده ام و دوستمان با اتوبوس شرکت           Transnasional ساعت 11:30 شب به طرف تیومان آیلند رفتیم. در اتوبوس من یخ زدم چون که کولرها خاموش نمی شد. پس وقتی جایی با اتوبوس حرکت می کنید، ژاکت هم با خودتان ببرید چون که یخ می زنید. ساعت تقریبا 4:30 صبح رسیدیم و ساعت 6:30 با یک قایق به تیومان رفتیم و نزدیک ساعت 8 صبح به سالانگ پوساکا رسیدیم. 

On Saturday we went to Tioman Island. My family and I went to a resort called Salang Pusaka. On the first day of the expedition we went to the beach to swim in the waters but on the second day we went snorkeling near the Coral Island and we could easily see the plants and fishes. When we came back from snorkeling we played beach baseball, volleyball and football. On the third day of the trip we went canoeing and we packed our things and we got ready to get back to Mersing, which is a city near Singapore, by a boat and go to K.L. by a bus. 

 I'm snorkelling.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

در یکشنبه ( 24 فوریه 2008) یک برنامه ورزشی بود. همه ی خانواده ی ما در این مسابقه شرکت کردیم. پدر من در تیم والیبال برای مردان بود. اسم تیم آنان "زرد" بود. مادر و خواهرم در تیم والیبال برای خانم ها شرکت کردند. اسم تیم آنان "آزادی" بود. من در تیم فوتسال بودم. اسم تیم ما عقاب بود. ما هر هفته تمرین می کردیم. با تلاش سخت ما برنده شدیم. هدیه تیم عقاب یک ساعت بود.

On Sunday (24.02.2008), there was a sport carnival. All of the members of our family participated in that. My father was in the team of Volleyball for male and my mother and sister were in the Volleyball for female. The name of my father’s team was “Yellow” and “Freedom” was the name of my mother’s team. I participated in Futsal and I was team leader. We all practiced every week with all the hard work and practice. We won the other team 1-0. Morteza passed to my friend, Sajjad passed to me and I passed back to him and he scored a really nice goal. Our prize was a watch.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

یک شعر گفته ام که الان اینجا می نویسم. یعنی در انگلیسی به آن Jingle می گویند:

Get a pizza pepperoni

Or order some macaroni

Chicken hotdogs with cheese

Or tuna pizzas with olives

And a cup of coca-cola

You’ll go ooh-la lah

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

مادر من همیشه به من می گوید: "برنا! باید تو 5:00 دقیقه ای مسواک بزنی." من هم از امروز مسواک 5:00 دقیقه ای می زنم ولی حدس بزنید چه طور؟ خیلی آسان. اول از همه با خود فکر کنید دندان های ما به چند قسمت تقسیم می شوند. 8 قسمت یعنی دو قسمت جلوی دندان های بالا، دو قسمت جلوی دندان های پایین، دو قسمت پشت دندان های بالا و دو قسمت پشت دندان ها ی پایین. هر قسمت 30 ثانیه زمان لازم دارد. پس می شود 8×30=240 ثانیه، یعنی 4 دقیقه. پس 4 دقیقه رفت!! 20 ثانیه هم برای هر کدام از لبه های دندان های بالا و پایین، یعنی  2×20=40ثانیه. 20 ثانیه می ماند. 15 ثانیه باز تکرار می کنیم و فقط 5 ثانیه می ماند. بعد تا 5 بشمرید و در دستشویی تف کنید (5sec count  to spit in theToilet!!). وقت تمام شد. جالب است نه؟

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

خیلی وقت پیش من دوست داشتم پرچم کشورهای مختلف را بکشم و الان تقریبا برای بیشتر کشورها را می دانم. حتی یک بازی هم با پرچم ها طراحی کردم. ولی حالا علاقه بیشتری به کشیدن هواپیما، هلیکوپتر، تانک، موشک، کشتی و ... دارم. این هم یک تصویر از هواپیمایی که کشیدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

Every Friday, we go to volleyball practice which is held in a volleyball field and many children and adults come there. I play many different games such as football, basketball, volleyball and badminton. Many times when I am bored there I just sit on a chair and see the volleyball games.

هر وقت ما می رویم به تمرین والیبال من خیلی بازی های مختلفی می کنم مانند فوتبال، بسکتبال، والیبال و بدمینتون. وقتی حوصله ام سر می رود به بازی والیبال نگاه می کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

There’s another thing I wanted to tell you. You can go on many game websites. I will tell you their names:

 

http://www.mousebreaker.com

http://www.miniclip.com

http://www.cartoonnetwork.com

http://www.y8.com

http://www.disneygames.com

http://www.freeonlinegames.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

I have a funny joke:                                  

یک روز، وقتی قصاب دل بزی  را می برید. بز گفت:" تیتکه تیکه کردی دل منو سربه سرم نذار دیگه نمی خوامت".

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

I love flags because its fun to draw flag. Therefore, I love to draw flags. One day my father saw I like flags very much he bought a big paper for me that had all of the flags of the world. I drew to much flags 7 or 8 months ago. Now I have all the flags of the world. I like the country of Portugal to much so most of the times I like Iran also and draw the flag of Iran. I have made a game with flags and I love it so much. Most of the times my father plays the game with me. I love the game that I made. Any time I draw a flag I will smile. When I play the game with my father, I will smile. The first day I didn’t know how to draw a flag and now I know how to draw hundreds of flags. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

من صبح ساعت ۷:۱۵ از خواب بیدار شدم. لباس هایم را عوض کردم و صبحانه خوردم. بعدش کفش هایم را پوشیدم و سوار سرویسم شدم تا به مدرسه برم. من برای این که تابستون یه کاری بکنم و زبان انگلیسی یاد بگیرم می رم مدرسه ی اینتر نشنال. سرویس ما برای این که بچه های دیگه رو سوار کنه به خونه هایی که تو دانشگاه هست رفت. بعد به طرف مدرسه راه افتادیم. یک ساعت در راه بودیم و ساعت ۹ به مدرسه رسیدیم.

در مدرسه زبان یاد گرفتیم و کلی بازی کردیم و ساعت ۱۲ به خونه برگشتیم.

بعدش معلم موسیقیم بعد از ساعت ۳:۲۰ اومد خونمون بعدم ساعت ۴:۰۵ رفت.

راستی یادم رفت بگم من پیانو می زنم!

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  | 

امروز بعد از ظهر ساعات نزدیک ۷:۳۰ بود که با مامان وبابا و خواهری رفتیم بدمینتون. خیلی خوش گذشت. من ۱۵ بر ۱۳ بابام رو بردم! از مامانم ۲۰ بر ۱۵ باختم. از خواهرم ۲۰ بر ۱۸ باختم. تازه خواهرم از بابام ۲۱ بر ۱۹ برد!

ولی عجب بازی ای بود. همه وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم.

این خاطره ی بعد از ظهر من بود.

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط برنا عرب خدری  |