|
|
|
|
|
روزی که من و خانواده ام مسافرت می رفتیم از پدر و مادرم پرسیدم اگر کتابی یا کاغذی دارند می توانند به من بدهند؟ مادرم گفت: "برای خواندن احتیاج داری؟" پدرم گفت: "برای نقاشی کشیدن لازم داری؟" ولی من گفتم: نه و نه. "برای باد زدن به خودم لازم دارم." !!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
On Thursday we went to We took a house at the Fraser’s Silverpark. The house had three rooms, two toilets and a big balcony which had one table and two chairs. We reached there about |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
من 47 روز پیش از مالزی راه افتادم. آن روز چهارشنبه 13 تیر و بلیطمان برای ساعت 11:20 شب بود. ما ساعت 3 صبح به وقت ایران به تهران رسیدیم. ما به خانه ی عمو احمدم رفتیم. فردای آن روز عمه محترم و پسر عموی دیگرم که سرباز است آمدند. بعد از خانه ی عمویم به خانه ی عمه ام در تهران رفتیم. ما یک هفته در خانه ی عمه ام ماندیم و طی این مدت به کرج هم رفتیم. ما به خانه ی چند تا از دوست های پدرم و فامیلمان رفتیم. من آن جا با پسر دوست پدرم بازی کردم. در آن جا یکی از دوستان پدرم (عمو کوروش) کتاب "قصه های حسنی" را به من هدیه داد. دوباره در تهران به خانه ی چند تا از دوستان مادرم رفتیم. بعد یک شب در خانه ی دخترِ عمه یِ بزرگم بلیط قطار برای مشهد در تاریخ 23 تیر رزرو کردیم. وقتی به مشهد رسیدیم به خانه ی پدرِ مادرم رفتیم. آن روز مسابقه ی فوتبال ایران و چین بود. دو تا از پسر خاله هایم هم آمدند. ما همگی تیم ایران را تشویق کردیم. بعد از آن جا به خانه ی عمو محمد رفتیم و یک روز آن جا ماندیم. سپس به خانه ی عمه کبری رفتیم و یک روز هم آن جا ماندیم. بعد از آن جا به خانه ی دایی بیژن رفتیم. من کمی با ارگ پسر دایی ام تمرین کردم. دیگه نوبت خاله بهنازم بود که بریم خونه شون. رفتیم آنجا و بعد همگی با هم به مهمانی دایی بابک به اَخلَمَد (یکی از روستاهای بسیار زیبا و تفریحی نزدیک مشهد) رفتیم. هفت آبشار (Seven Wells) اخلمد خیلی خیلی زیبا تر از Seven Wells جزیره ی لنکاوی (Langkawi) مالزی است. تقریبا هر شب، پسر خاله هایم، موسیقی اجرا می کردند. سپس با سمند شوهر خاله ام به درگز، به خانه ی مادر بزرگم و عمو علی رفتیم. مادربزرگم برای ما گوسفند قربانی کرد. ما با عمو و عمه فریده ام به یک جای تفریحی و کوهستانی بسیار زیبا به نام "زُو" (Zo) رفتیم. وقتی برگشتم به خانه ی عمه ام رفتم. بعد به خیلی جاهای دیدنی درگز رفتیم و به مشهد برگشتیم. بعد هم به خانه ی دوست مادرم رفتیم. من آن جا با play station بازی کردم. این بار خانه دایی بهپور و دایی بهنامم رفتیم. یک شب هم در باغ عمو محمدم (در روستای بسیار زیبای اَندرُخ) خوابیدیم. همچنین با دایی ها و خاله ام به روستای دیدنی "نوغندر" و سد "چالی دره" در اطراف مشهد رفتیم. بعد از 4 روز به گرگان، به خانه ی دایی بهبود رفتیم. پس از آن به ویلای خاله مهدیه (دوست مادرم) در تنکابن شمال رفتیم. دو روز هم آن جا ماندیم. بعد دوباره به تهران، به خانه ی عمه و عمویم رفتیم. شب آخر، جای شما خالی، پشت بام خانه ی عمه ام باربی کیو برقرار بود و جوجه کباب خوردیم. جمعه 26 مرداد هم با عمو نادر و عمو احمد به فرودگاه رفتیم. عصر هم به مالزی رسیدیم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
روز جمعه(12 April (2007صبح من همراه با پدرم با دانشجویان دانشکده ی جنگل UPM بهCameron Highlands رفتیم. ما سوار یک اتوبوس بزرگ شدیم. بعد اتوبوسمان به سوی Cameron Highlands حرکت کرد. فاصله ی UPM تا آنجا 4 ساعت و نیم بود. من خیلی عکس های قشنگی از منظره های زیبایی گرفتم. ما در راهمان Orang Asli های زیادی دیدیم. اینها مردمانی هستند که در خانه های چوبی در کنار جاده و ابتدای جنگل زندگی می کنند. Orang به زبان مالایی یعنی انسان. شب در اتاقی در یک خوابگاه خوابیدیم. هر کسی با ید 11 رینگیت می داد تا روی تخت می خوابید. تخت های آنجا دو طبقه بود. من برای اولین بار در طبقه بالا خوابیدم و پدرم طبقه پایین خوابید. من زود خوابم برد ولی پدرم به دلیل سرو صدای دانشجوها که هی حرف می زدند و می خندیدند، تا دیر وقت نتوانست بخوابد. فردا صبحش شیر کاکائو و نانی که داخل آن شکلات بود، خوردم. بعد Dr. Lai، استاد راهنمای پدرم که چینی است با پسر 18 ساله اش آمد وکمی صحبت کرد. پدر من و یک دانشجوی پاکستانی به نام حکیم هم راجع به تزشان برای دانشجویان دیگر،صحبت کردند. شنبه عصر هم برگشتیم. در مسیر برگشت، چهار جا، اتوبوس نگه داشت. در یکی از این ایستگاه ها، دسته گل های قشنگی(bouquet of flower) خریدیم. وقتی به UPM رسیدیم، مادر و خواهرم با ماشین آمدند دنبال ما و به خانه برگشتیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
من از تایلند برگشتم آخه می دونید ۶ روز اون جا بودم. راستی اگه می خواهید توضیحات سفرمونو بخونید برید به وبلاگ خواهرم! جلوی سر بودا در شهر آیوتایا سوار خرطوم دو فیل در شهر پاتایا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||