اولین تجربه ماهیگیری
On 7:00 am Wednesday I went to “Cameron Highlands” which is on the northern west of the south east state of Malaysia which is called “Pahang”. We were about 10 families. The bus moved at 8:30. We reached “Cameron Highlands” at about 12.00 noon. When we reached there, we ate lunch at a park. Then we went looking for a hotel. We found a hotel and then we went to “Cactus Valley” and “strawberry Farm”. Finally, we went back to the hotel. At that night we went to see the places around the hotel and then slept at 10.00 pm. The next morning, we went to “Rose Valley”. It was full of roses and they were blue, yellow, red and pink roses. It was time to go to “honeybee farm”. After that, we ate lunch in “Marry brown” and at last we went to “Tea Farm”. We saw many tea plantations there. Finally, we went back home on Thursday night.
A couple of days we went to the historical city, Melaka. It was a very nice place. My aunt’s family, 2 of our friend’s family came with us. It took about 2 hours to get there. We paid 2 plaza tolls to get there. When we reached there we first went to Taman Mini Malaysia. It showed the houses of the 14 states of Malaysia which are: Pahang, Penang, Perak, Perlis, Kedah, Sabah, Negeri Sembilan, Kuala Lumpur, Selangor, Johor, Terengganu, Kelantan and Sarawak. It was a really nice place.

On Thursday we went to
We took a house at the Fraser’s Silverpark. The house had three rooms, two toilets and a big balcony which had one table and two chairs. We reached there about
من 47 روز پیش از مالزی راه افتادم. آن روز چهارشنبه 13 تیر و بلیطمان برای ساعت 11:20 شب بود. ما ساعت 3 صبح به وقت ایران به تهران رسیدیم. ما به خانه ی عمو احمدم رفتیم. فردای آن روز عمه محترم و پسر عموی دیگرم که سرباز است آمدند. بعد از خانه ی عمویم به خانه ی عمه ام در تهران رفتیم. ما یک هفته در خانه ی عمه ام ماندیم و طی این مدت به کرج هم رفتیم. ما به خانه ی چند تا از دوست های پدرم و فامیلمان رفتیم. من آن جا با پسر دوست پدرم بازی کردم. در آن جا یکی از دوستان پدرم (عمو کوروش) کتاب "قصه های حسنی" را به من هدیه داد.
دوباره در تهران به خانه ی چند تا از دوستان مادرم رفتیم. بعد یک شب در خانه ی دخترِ عمه یِ بزرگم بلیط قطار برای مشهد در تاریخ 23 تیر رزرو کردیم. وقتی به مشهد رسیدیم به خانه ی پدرِ مادرم رفتیم. آن روز مسابقه ی فوتبال ایران و چین بود. دو تا از پسر خاله هایم هم آمدند. ما همگی تیم ایران را تشویق کردیم. بعد از آن جا به خانه ی عمو محمد رفتیم و یک روز آن جا ماندیم. سپس به خانه ی عمه کبری رفتیم و یک روز هم آن جا ماندیم. بعد از آن جا به خانه ی دایی بیژن رفتیم. من کمی با ارگ پسر دایی ام تمرین کردم. دیگه نوبت خاله بهنازم بود که بریم خونه شون. رفتیم آنجا و بعد همگی با هم به مهمانی دایی بابک به اَخلَمَد (یکی از روستاهای بسیار زیبا و تفریحی نزدیک مشهد) رفتیم. هفت آبشار (Seven Wells) اخلمد خیلی خیلی زیبا تر از Seven Wells جزیره ی لنکاوی (Langkawi) مالزی است. تقریبا هر شب، پسر خاله هایم، موسیقی اجرا می کردند.
سپس با سمند شوهر خاله ام به درگز، به خانه ی مادر بزرگم و عمو علی رفتیم. مادربزرگم برای ما گوسفند قربانی کرد. ما با عمو و عمه فریده ام به یک جای تفریحی و کوهستانی بسیار زیبا به نام "زُو" (Zo) رفتیم. وقتی برگشتم به خانه ی عمه ام رفتم. بعد به خیلی جاهای دیدنی درگز رفتیم و به مشهد برگشتیم. بعد هم به خانه ی دوست مادرم رفتیم. من آن جا با play station بازی کردم. این بار خانه دایی بهپور و دایی بهنامم رفتیم. یک شب هم در باغ عمو محمدم (در روستای بسیار زیبای اَندرُخ) خوابیدیم. همچنین با دایی ها و خاله ام به روستای دیدنی "نوغندر" و سد "چالی دره" در اطراف مشهد رفتیم. بعد از 4 روز به گرگان، به خانه ی دایی بهبود رفتیم. پس از آن به ویلای خاله مهدیه (دوست مادرم) در تنکابن شمال رفتیم. دو روز هم آن جا ماندیم. بعد دوباره به تهران، به خانه ی عمه و عمویم رفتیم. شب آخر، جای شما خالی، پشت بام خانه ی عمه ام باربی کیو برقرار بود و جوجه کباب خوردیم. جمعه 26 مرداد هم با عمو نادر و عمو احمد به فرودگاه رفتیم. عصر هم به مالزی رسیدیم.
روز جمعه(12 April (2007صبح من همراه با پدرم با دانشجویان دانشکده ی جنگل UPM بهCameron Highlands رفتیم. ما سوار یک اتوبوس بزرگ شدیم. بعد اتوبوسمان به سوی Cameron Highlands حرکت کرد. فاصله ی UPM تا آنجا 4 ساعت و نیم بود. من خیلی عکس های قشنگی از منظره های زیبایی گرفتم. ما در راهمان Orang Asli های زیادی دیدیم. اینها مردمانی هستند که در خانه های چوبی در کنار جاده و ابتدای جنگل زندگی می کنند. Orang به زبان مالایی یعنی انسان.
شب در اتاقی در یک خوابگاه خوابیدیم. هر کسی با ید 11 رینگیت می داد تا روی تخت می خوابید. تخت های آنجا دو طبقه بود. من برای اولین بار در طبقه بالا خوابیدم و پدرم طبقه پایین خوابید. من زود خوابم برد ولی پدرم به دلیل سرو صدای دانشجوها که هی حرف می زدند و می خندیدند، تا دیر وقت نتوانست بخوابد. فردا صبحش شیر کاکائو و نانی که داخل آن شکلات بود، خوردم. بعد Dr. Lai، استاد راهنمای پدرم که چینی است با پسر 18 ساله اش آمد وکمی صحبت کرد. پدر من و یک دانشجوی پاکستانی به نام حکیم هم راجع به تزشان برای دانشجویان دیگر،صحبت کردند.
شنبه عصر هم برگشتیم. در مسیر برگشت، چهار جا، اتوبوس نگه داشت. در یکی از این ایستگاه ها، دسته گل های قشنگی(bouquet of flower) خریدیم. وقتی به UPM رسیدیم، مادر و خواهرم با ماشین آمدند دنبال ما و به خانه برگشتیم.
راستی اگه می خواهید توضیحات سفرمونو بخونید برید به وبلاگ خواهرم!![]()
جلوی سر بودا در شهر آیوتایا
سوار خرطوم دو فیل در شهر پاتایا