|
|
|
|
|
الان که 10 دقیقه به 4 بعدازظهر است تولد من است و امروز دو رقمی شدم! من امروز 10 ساله شدم. همین امروز امتحانات آخر سالم هم شروع شد. برای همین من سریع بروم و درسم را بخوانم. خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز من برای کاری در طبقات دیگر از آسانسورمان استفاده کردم. چراغ ها ی داخل آسانسور خاموش بود ولی من وارد آن شدم. بعد در آسانسور بسته شد. هر دگمه ای را که می زدم، کار نمی کرد. کسی در طبقه ای دیگر که می خواست از آسانسور استفاده کند، کمکی شد برای من که از آن جا بیرون بیایم. ولی آن طبقه، طبقه ی مورد نظر من نبود. بنابر این، دوباره دگمه آسانسورها را زدم. ولی باز هم همان آسانسور درش باز شد. من هم نمی دانستم که این آسانسور مشکلی جدی دارد، دوباره سوار شدم. در فضای تاریک داخل آن همانقدر توانستم ببینم که زنگ خطر آسانسور را زدم. آقایی که آن جا بود، در را باز کرد و من از او تشکر کردم. ولی کمی هم ترسیدم. Yesterday, I was stuck in a lift. My father told “go and ask something from person who is in our building.” When I went out of my house I used the lift to go upstairs. The lift was really dark. I went in. None of the buttons worked. Someone wanted to use the lift and so I was delivered another floor. I ran out of the lift as fast as I could. Then I went back to the lift. But when I went inside this time I wanted to open the door of the lift. I didn’t open so I pressed the ring. A person outside heard the ring and opened the door by the button outside. When I came out I thanked him a lot. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
I finished my exams and I think I will get good marks from my exams. It is good now because I can be awaken until midnight and I could wake up on different times such as 11am or 12noon. Let me draw the chart of my exam's timetable.
I also wish a very big happy new year to all the persians over the world. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
سال 2008 میلادی مبارک. این عکس ها مربوط به 25 دسامبر سال قبل (۲۰۰۶) یعنی روز تولد حضرت عیسی (ع)، است که درMidvalley ، یکی از فروشگاه های بزرگ مالزی گرفتیم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
Iranian or English means that I wrote Persian last time and my mother and father tells me that I have to write English and now I only write English and they tell me you must write Persian. Now I have forgotten how to write Persian with computer and that’s why I only write English these days. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
Today is
اینجا یک تپه جنگلی بسیار سر سبز بود که برای خانه سازی در فاصله کمی از اینجا، درختان قطع شدند و منظره ای زشت باقی ماند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
Now we are in holidays. We are in holiday on Friday, Saturday, Sunday, Monday, Tuesday, Wednesday and on Thursday we will go to school. We are in holiday because of Hari Raya. Hari Raya is |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
مسابقه وبلاگ نویسان آقا هم تمام شد. سایت ایران مالزی، برندگان را به شرح زیر اعلام کرده است: جایزه ویژه هیات داوران به وبلاگ "خاطرات برنا" به قلم برنا عرب خدری به عنوان جوانترین وبلاگ نویس مالزی - جایزه اول مسابقه به "وبلاگ مهندس جوان" - جایزه دوم مسابقه به وبلاگ "سینا دیلی". البته منو به مسابقه راه ندادند، شاید اول می شدم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز بهPutraJaya رفتیم برای این که یک جشنی به نام colors of Malaysia از 26 May تا 10 June در Grand Launch آن جا است. ما با دوستمان که یک پسر به نام محمّد داشتند، به آن جا رفتیم. من با محمّد بازی هم کردم. این کارناوال با رقص های سنتی و نورافشانی هایش خیلی دیدنی است. اگه دوست داشتین برین ببینین. فقط مواظب شمشیر و چاقو ها باشین. آخه در میدان اصلی پوتراجایا یک نمایشگاه هم بود. یکی از غرفه هایش شمشیرهای قدیمی جالبی داشت. مثلا یکی از آنها به شکل یک فلوت بود. من آن را برداشته و می خواستم بنوازم که صاحب غرفه خندید و آن را از من گرفت. بعد نشان داد که داخل آن یک چیزی شبیه شمشیر یا چاقو بود. عکس آن را به شما نشان می دهم. من یکی دیگر از آنها را برداشتم و از غلافش در آوردم. آن شمشیر یک دفعه به پایم خورد. در غرفه بعدی، بعد از چند دقیقه وقتی به پایم نگاه کردم دیدم از پایم خون می آید. بعد سریع به مادرم آن را نشان دادم. صاحب ان غرفه به ما محل آمبولانس کمک های اولیه را نشان داد و گفت که من را آن جا ببرند. وقتی به آن جا رفتیم آن ها با آب پایم را شستند و بعد با دستمال خشک کردند و پس از ضد عفونی کردن به آن یک چسب زخم زدند. از آن ها و صاحب غرفه تشکر کردیم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ جون! وبلاگ خواهرم تو رای گیری اول شد! راستی من یه ممنونم باید به همه تون بگم که به خواهرم رای دادین. خیلی لطف کردین. امیدوارم وقتی منم در مسابقه ی مرد ها شرکت کردم و اگه خدا دوست داشت تو رای گیری باشم، شما بیاین و به من هم رای بدین! بازم ممنون. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
در این لینک می تونید در انتخابات « مسابقه ی برترین مالزی نویسان ویژه خانم های وبلاگ نویس » شرکت کنید. از اون جایی که هم اکنون خواهرم در حال گذروندن امتحانات پایان سالشه و درس هاش هم زیاده، ظاهرا از همه ی شرکت کننده ها دیرتر متوجه این موضوع شده. پس اگر دلتون می خواد یه نوجووون رای بیاره، برین به همون لینک و به « مدرسه ام در مالزی » رای بدین. خیلی ممنون. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||
|
|
|
|
|
The cockroach scares from the rat The rat scares from the cat The cat scares from the dog The dog scares from the man The man scares from his wife And she scares from the cockroach…! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط برنا عرب خدری
|
|
||